تبليغاتX
زمین بی درخت

زمین بی درخت

سر به زیر مانده ایم و دل خسته و غریب در عزای نبودنت

خشم آسم عود کرده ،دل زخمی است در هوای نبودنت

چشم  هایم  که  بالغ  شد، حرف  مرا  دیگر  نمی خرد

درک نکردن اشک و  ساده گذشتنها شد  جزای نبودنت

آبشار باران از دهان ابر ها می چکد  به روی حوصله ام

خیس  می شود  اعلامیه های برائت  پر ادعای  نبودنت

ابر های سیاه سر به آغوش هم برده زار می زنند  امروز

دلسوز شدند  برای بونه های کودکانه شب های نبودنت

باز هم  کوچه های  شهر، ا ز نفس ما  گرمتر شده  است

باز چشم شهر بسته ماند روی عشوه های بی حیای نبودنت

ما اعتراض کرده ایم  و تحصن تا معادله های  کال عوض شود

باز گوش شهر  پر  از  نعره های بی هدف بی محابای نبودنت

هر  جمعه  عصر  درد  دور  گلویم  آهسته  پرواز  می کند

و حنجره  شاکی شده ،  داد زده،  گله می کند  برای نبودنت

دیگر  ندبه  و  عهد  مغز  پر  اشتهای  مرا  سیر  نمی کند

دستی بلند  کن، چیزی  بخواه  برای  ما، دعای  نبودنت

هر لحظه پیش  می روم  و  خستگی  سرم  نمی شود

اما  دریغ  اشک  پای  مرا  گل   کرده  در  عزای  نبودنت

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 9:53 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

شاید برخی حقوقی ها دکتر آخوندی را بشناسند.

به ادعای خودشان پنجاه سال است که در حقوق مطالعه می کنند.

اول ترم گفت که برایمان از سفر آمریکایش سوغاتی آورده. و خاطره ای تعریف کرد.

که در لاس وگاس صبح زود از هتل خارج شده ودر حاشیه پیاده رویی کشیشهایی را دیده که تبلیغ خدا

پرستی می کردند. و خلقی دور آنها جمع.

و شامگاه که به هتل بر می گشت در همان پیاده رو دختران جوان نیمه عریانی را دید که به دنبال

مشتری برای فحشا بودند.و بدن خود را تبلیغ می کردند.و جماعتی به آنها مشغول.

و در پایان دکتر فرمودند:من معنای واقعی آزادی بیان را در آنجا یاد گرفتم.

دوستان بیندیشید در باب اندیشه و فضای فکری اساتید مسلم علوم انسانی ایران اسلامی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

زن با بچه ای شیر خواره در بغل به سختی چادرش را روی سرش نگه داشته بود و به برادرش التماس

می کرد.

- تورو خدا  جون آبجی عزیزم  گلم  بیا امضا کن. به خدا تموم تنم درد می کنه. دیگه بریدم.

برادر بی اعتنا روی گرداند .و زن از شدت کلافگی و خشم شروع کرد به گریه کردن.و به بخت خودش

فحش می داد.

.

 دادگاه گفته بود که برای طلاق اول باید موضوع به داوری ارجاع بشه شاید صلح و سازشی شد. مرد داور

معرفی کرده بود اما از فامیل زن کسی حاضر نبود داور او در دادگاه شود. دو برادر بزرگتر زن و پدرش بیرون

در دادگاه دور او جمع شده و نصیحتش می کردند.

- آبروی مارو نبر برگرد سر خونه زندگیت.

- می خوای بر گردی ور دل منه هفتاد ساله که چی بشه. منو سر شکسته نکن.

- این سعید حق داره کتکت می زنه. بس که یک دنده ای.

صدای جیغ کودک بلند شد و زن کنار دیوار دادگاه روی زمین نشست. از شدت خشم دندان ها را به هم

می سایید . این بار فحش های نامو سیش رو نثار هر چی مرد و قانون و قاضی و مملکت می کرد.

خواستم کاری کنم رفتم جلو و گفتم حقوق می دانم.چشمانش برق زد و گفت:

- این که حق طلاق با مرده یعنی من هیچ کاری نمی تونم بکنم.

گفت : با این که دادگاه می دونه من کتک خوردم می گه اول برین داوری شاید آشتی کردین. کسی داور

من نمی شه. میگن برای فامیل رسواییه.

 هرچی از قانون فکر می کردم به دادش می رسه براش گفتم. در حالی که می دونستم این زن و اون

بچه شیر خوار حداقل یک سال دیگه آواره این دادگاه هستن تا شاید طلاقی گرفته بشه .

 از دادگاه خانواده زدم بیرون. و با قدم های بلند تا می تونستم از این عدالت خانه دور شدم.

و می اندیشیدم به زن کتک خورده ای

که گرفتار برادران جاهل است.

و داور ندارد .

و بچه شیر خواره دارد.

 و حامی ندارد.

ودر یک روز سه بار اشک مظلومانه می ریزد.

 و حق طلاق هم ندارد.  

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 1:38 بعد از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

شنیده ام شب عملیاتی بوده و میدان مینی.چهار نفر داوطلب می خواستند تا محل عبور باقی باز شود.

و قرعه کشی شده .سه جوان و در میان آنها نوجوانی به بلوغ نرسیده.

صورتش که هنوز مویی بر آن نروییده بود از هیجان گل انداخته بود. سه جوان رفته و راه باز شد . نوبت

به نوجوان که رسید هنوز چند قدم داخل معبر حرکت نکرده بود بازگشت. فرمانده که ناراحت از قبولی او

در قرعه کشی بود خوشحال شد از این که کودک پشیمان شده.

دیدند ملائک و  زمین و آسمان که کودک لباس خاکی خود را در آورد و به فرمانده داد.

گفت: این ها را تازه گرفته ام و هنوز نو است.

حیف است بیت المال مسلمین تکه و پاره شود و رفت...

گفتم خدایا از من رسوا امتحان مگیر که کارم سخت خراب و ادعایم بسیار است..

... و وا اسفاه من خجلتی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

از  دوستان هم اتاقی ام شنیده ام که رشته مدیریت اینجا استادی دارد اهل فضل.

استاد بر خلاف رویه های معمول دوره های ارشد سخت از دانشجویانش کار می کشد.

البته دانشجویان هم نا مردی نکرده و کلاس دوازده نفری استاد مربوطه را در زمان حذف و اضافه به

پنج نفر تقلیل دادند. تا ایشان باشد که کار مفت از کسی نکشد.

اما از فرمایشات استاد مربوطه:

۱. من می خواهم شما مدیرانی تربیت شوید که در آینده  بتوانید رئیس جمهور این مملکت شوید.

۲.شما باید بروید و جای این انسان های بی لیاقت بی عرضه و ... (سانسور شد) را بگیرید.

۳.احمدی نژاد گند زده به مملکت چون نگاهش به مسائل فنی یه.

۴. یه روزی بچه های علوم انسانی باید در این مملکت مدیر شوند.

نکته: استاد مشار الیه کتاب لاتینی را فصل به فصل درس می دهد. و پنج دانشجوی باقی مانده که

می خواهند رئیس جمهور شوند مجبورند هفته ای نزدیک به چهل صفحه از این کتاب را ترجمه کنند.

گفته می شود حضرت استاد از بچه های جبهه و جنگ هستند.

پیدا کنید پرتغال فروش را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

رفته بودم بلیت قطار بگیرم. صفی بود و جنجالی.عوام الناس همه نا امید و نگران و غرغر کنان.

جلوی آژانس به انتظار که کی نوبت ما می شه.

پیر مردی رد می شد. گفت: صف چیه؟

یکی گفت:خونه می دن.

دیگری گفت:زمین نود ونه ساله می دن.

بعدی: سهام عدالت می دن.

چهارمی:گوجه کوپنی یه.

پنجمی : وام ازدواج مهر رضا.

و دانشجویی: وام ازدواج دانشجویی یه.

...و هرکس که می گفت باقی هر هر می زدن زیر خنده. این جوری نبودن بلیت کم تر حس     

می شدو زمان زود تر می گذشت.

راستی من با عوام الناس توی صف بودم یا با جماعتی روشنفکر و سیاست فهم؟

و الله اعلم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

من مدت ها بود که برای کسی گریه نکرده بودم.نه برای مادر بزرگم.نه برای عمه ام. نه برای بسیار از

دوستان و خویشانی که در این سال های نزدیک از دستم رفته اند.

من اهل گریه برای خلق الله نیستم. می گم مرگ حقه و همه می رویم.

اما امروز صبح پای رادیو خشکم زد. و بغض غریبی سخت گلومو فشار داد. مگر می شد باور کرد.

مگر می شد نسوخت. مگر می شد گریه نکرد.

قیصر رفته بود.

اولین شاعر معاصری که شعر هاش مرا با خود می برد.

شعر هاش توان تازه من بود.

شعر هاش مثل پتکی روی لحظه های نا امیدی من فرود می آمد.

کلامش انگیزه من بود برای فریاد.

قیصر شاعر عاشقانگی و انقلابی گری بود.

امروز برای قیصر گریه کردم...

انگار کسی در باد فریاد زده بود...

انگار کسی قیصر را خوانده بود

با نام...

نمی دونستم به احترامش چه کنم...

دوستی  که اشک صبحگاهی منو دیده بود به طعنه گفت: به احترامش یک دقیقه سکوت کن.

اما من می خواهم به احترام شاعر نا آرام انقلاب

یک دقیقه فریاد بزنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

دیشب اتاق یکی ازدوستان بودم. دیدم داره پایان نامه شو تموم می کنه.متحیر موندم.

 گفتم: توکه تازه ترم سه هستی. در عرض سه ماه چه طوری پایان نامه تو جمع کردی؟

گفت: دارم واسه دکتری می خونم. اون قدر ها وقت اضافی ندارم که واسه پایان نامه تلف کنم.

گفتم: استاد راهنمات چیزی نگفت؟

گفت: با یکی برداشتم بالای هفتاد سال سنشه.از خودم دو دره باز تره.

از اتاق که زدم بیرون به این فکر می کردم که چند تا از استاد های من این طوری دکتر شدند.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

به صحبت های رهبری گوش می دادم . در مورد تاثیری که  جنبش های دانشجویی داشتند بر تبدیل شدن عدالت به یک گفتمان اجتماعی.

باورش کمی سخته. که امروز همه دم از عدالت می زنن. و رییس جمهور ما عدالت خواهه. ورادیو و تلویزیون از مفاسد اقتصادی می گن. و یکی می خواست لیست مفسدین رو اعلام کنه و .... بله باورش سخته.

 

 

اما روزی هم بود که ما توی خوابگاه بوعلی همدان ، اتاق به اتاق ، بین بچه مذهبی ها،بین اونایی که ادعای ذوب شدن در ولایت رو داشتن،بین بچه هیئتی ها، در به در دنبال کسایی می گشتیم که مثل ما معتقد باشند که اولویت اصلی  کشور عدالت خواهی است و...

یادمه در همون ایام انتفاضه دوم مردم فلسطین به اوج خودش رسیده بود. و داخل بسیج دانشگاه بوعلی امت حزب الله به این نتیجه رسیده بودن که باید کمیته دفاع از انتفاضه تشکیل بدهند. وبرای مردم فلسطین آش بپزند- با مسئولیت واحد خواهران بسیج- و پولش رو بفرستند فلسطین...

ما پیشنهاد نهاد مطالبه عدالت دادیم و کسی تحویل نگرفت. وچه دعواهایی؛ که به ملت کلام رهبری را حالی کنیم. و چه شوری که بیایید جمع شویم. اونم در حالی که خودمون هزارتا سوال بی جواب توی ذهنمون تلمبار شده بود.

 

 

یکی می گفت: به مصلحت نیست.

یکی می گفت: شما خیر سرتون باید مدافع انقلاب باشین.

 یکی می گفت: سیاه نمایی نکنید.

امادرخت آن تلاشها کمتر از پنج سال بعد اولین میوه های خود را چید.

و ما ذره ای بسیار نا چیز از این دریا بودیم.

یاد همه کسایی که مخاطب امروز کلام رهبری هستند زنده باد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  | 

گفت:حرکت از نو

گفتم: چند وقتی است که از نخ نگاهت جدا شده ام.

گفت: قرتی بازی درنیار. تو خیلی وقته بنده منی.

گفتم:این دفعه فرق می کنه.دوست دارم از برق چشمات هم فرار کنم.

گفت: چیه؟؟ دور ور داشتی. یک ماه چشم مارو دور دیدی گنده می یای.

گفتم: من یک ماه. تو صفر. فعلا ازت جلو زدم.

گفت: با رانت خدا منم بودم گناه نمی کردم. دست و پای من به زنجبر بود تو زبونت دراز شد.

گفتم: می دونم کجات می سوزه.

گفت: فلسفه بافی رو بی خیال. اون ور خیابونو بپا. نعمتای خدا دوباره ریختن بیرون.

گفتم: پناه برخدا از خودم واز شر تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط مهدی نوروزیان  |