سر به زیر مانده ایم و دل خسته و غریب در عزای نبودنت
خشم آسم عود کرده ،دل زخمی است در هوای نبودنت
چشم هایم که بالغ شد، حرف مرا دیگر نمی خرد
درک نکردن اشک و ساده گذشتنها شد جزای نبودنت
آبشار باران از دهان ابر ها می چکد به روی حوصله ام
خیس می شود اعلامیه های برائت پر ادعای نبودنت
ابر های سیاه سر به آغوش هم برده زار می زنند امروز
دلسوز شدند برای بونه های کودکانه شب های نبودنت
باز هم کوچه های شهر، ا ز نفس ما گرمتر شده است
باز چشم شهر بسته ماند روی عشوه های بی حیای نبودنت
ما اعتراض کرده ایم و تحصن تا معادله های کال عوض شود
باز گوش شهر پر از نعره های بی هدف بی محابای نبودنت
هر جمعه عصر درد دور گلویم آهسته پرواز می کند
و حنجره شاکی شده ، داد زده، گله می کند برای نبودنت
دیگر ندبه و عهد مغز پر اشتهای مرا سیر نمی کند
دستی بلند کن، چیزی بخواه برای ما، دعای نبودنت
هر لحظه پیش می روم و خستگی سرم نمی شود
اما دریغ اشک پای مرا گل کرده در عزای نبودنت







